|
!!!! ورود پشه ها ممنوع !!!!
|
سوال اینه:
معادل واژه ی لاری " موئه " را چیه؟!!!... یا به عبارتی این واژه رو تعریف کنید!!!!!!!!
(در ضمن ... درباره ی این پست هیچکی خبر نداره... این طور نیست که فقط تو خبر نداشته باشی
)
ببینم کی می تونه به ای دوستمون کمک کنه واز تو خماری درش بیاره...
پ.ن. ۱ : من رفتم
... کجا؟!!!!!... دانشگاه دیگه
... خودتون میدونید دیگه... دیر به دیر میام![]()
پ.ن. ۲ : کجا میری
... به این دوستمون کمک کن![]()
فقط![]()
![]()
فقط اومدم بگم که ![]()
بگم که ![]()
![]()
سالروز تولد پر شکوه
و مبارک
و مسرور
و با سعادت
و عظیم
و بزرگ
و باحال
و جذاب
و زیبا
و دیدنی
و شنیدنی
و باور نکردنی
و قشنگ
و خوشکل
و ...
امام حسن مجتبی نه همون مجتبی خودمون که بهش میگن: سلطان وبلاگ
(به قول بعضیا MJ) بر عموم مسلمین و یهودی و مسیحی و کلیمی و زرتشتی و گاو پرست و شتر پرست و کلاغ پرست و ماهی پرست و خورشید پرست و آفتاب پرست و آفتاب گردان و ذرت و سیب و کلم و گردو و بادام و بادمجان و کدو و گلابی و پرتقال و سیب و appleو Dellو VAIOو Acerو مایکروسافت و .................
- ای باباااااااااااااااااااااااااا... بســـــــــــــــــه دیگه
... سرمون و بردی... نمیخوای تمومش کنی؟!!!![]()
-باشه...باشه...
مـــــبــــــــــــــــــــــــــــــــارک بــــــــــــــــــــــــاد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

پ.ن: دیگه قول میدم آپ نکنم تا سال دیگه![]()
![]()
پ.ن: میخونی و نظر نمیدی
بده نظرتو!!!!!! ![]()
و بار دیگر آستینها را بالا می زنیم و نیزه ها را به دست میگیریم و به جنگ با پشه ها می رویم![]()
امروز میخوام داستان لیلی و مجنون رو از زبان مجنون(همون MJ خودمونه
) براتون تعریف کنم و بکم این یه ساله کجاها بودم و چه کارا کردم![]()
تو جردن ایستاده بودم و از مناظره طبیعی که از جلوم رد می شد کمال لذت رو میبردم که یه دفعه یک ابرو کمانی از جلوم رد شد من تا اومدم بفهمم چی شده دیدم پشتشم و دارم می رم دنبالش
یه ده متر که رفتیم گفتم مرد یه بار شیون یه بار
رفتم جلو ایستادم جلوش نفسم رو حبس کردم عزمم رو جذبش کردم
گفتم: خانم ببخشید
گفت: جانم؟ گفتم: جانت بی بلا جیگر... گفت: جیگرتو داداشم. گفتم: چرا داداش؟ همسر یا شاید bf بهتر نیست
می خواس بگه ... یه هو دیدم دست یکی پشتمه برگشتم گفتم: چته مریضی نمی بینی دارم کار فرهنگی می کنم؟ که یهو دیدم برادر گشت ارشاد می گه خوبی شما
گفتم: من چاکرتم!!! گفت: باش تا پستت عوض شه
گفتم :چی شده؟ گفت: نسبتتون چیه؟ گفتم: اگه خدا بخواد همسرمه
به gf گفت راس می گه؟ اونم نامردی کرد و گفت: نه ...
...
خوب خلاصه ما رو بردن تعهدو اینا
همون جا بردار گشت ارشاد گفت: پسر تو چرا آدم نمی شی؟ گفتم: چشات مشکل داره... گفت: چرا؟ گفتم: آدم به این بزرگی رو نمی بینی؟ گفت: ببرینش بازداشتگاه... گفتم: سر لشگر سرتیب سرهنگ... بی خی شو تو رو خدا... من که کاری نکردم
گفت: داشتی با زن مردم لاس میزدی. گفتم: لاس چیه کار فرهنگی می کردم. گفت: چشمم روشن ... هم فرهنگی شده؟
خلاصه بعد کلی بحث از ما یه تعهد گرفتن و ولمون کردن
منم که چشتون روز بد نبینه 1000 دل نه 1 دل عاشق شده بودم گفتم باید فردا هم برم پی کار فرهنگی![]()
فردا شد و ما رفتیم جردن...
تو جردن ایستاده بودم داشتم سبز می شدم که یه دفعه gf ما اومد. رفتم جلوش گفتم: ابرو کمونی ساعتت چنده؟ گفت: فروشی نیست
گفتم: ساعت بهونس دلم گیرته
گفت: تو؟ گفتم: مگه من چمه؟ گفت: چت نیست؟ گفتم: ماشین می خوای؟... یه پیکان 57 دارم
خونه می خوای؟ بابام داره!!! شغل می خوای؟ تو آینده قراره رئیسه یه شرکت کننم.. برگشت عصبانی شد گفت: حمیییییییییید... بیا این مزاحمم شده. برگشتم ببینم حمید کیه... دیدم یه دایناسور پشتمه
گفتش: با ابجی من چی کار داری؟ گفتم: هیچی داشتم ازشون می خواستم عروس ننم شن!!!
تا اینو گفتم یه هواپیما سقوط کرد و منو موج انفجار گرفتو یه ماه بعد تو بیمارستان بهوش اومدم (فکر نکنید داداشش منو زدا... نه ... امروزا سقوط هواپیما مده...)
بله دوستان بعد 1 ماه که به هوش اومدم با هر سختی ای که بود آدرس خونشونو پیدا کردم و رفتم یه کاکتوسو و شیرنی مشهدی خریدم و رفتم خواستگاریش![]()
درو زدم و بعد چند دقیقه یه جیگر در رو باز کرد... یه چند دقیقه خوووووووووب بهش نگاه کردم و بعد از چند دقیقه گفتم: خونه لیلی اینجاس؟ گفت: بله. گفتم: شما خواهرشی؟ گفت: نه ... ننشم
گفتم: ایول به چنین مادر زنه فرهنگی ای
... خوش به حالم.
گفت: شما؟ گفتم: خواستگار شما... نه ببخشید... خواستگار دختر شما
گفت بیا تو داماد گلم
رفتیم تو دیدیم خونه خالیه. گفتم: لیلی جونم کو؟ گفت: بیرونُ. همشون الان میان. بعد 1 ساعتی که ما گرم گفتمان بودیم در زده شدو داداشا و لیلی جونم اومدن. مادره گفت: معرفی می کنم...
مجنون خوشگله
پسر اولم فری مورچه
پسر دومم اسی سوسک
پسر سومم کامی تمساح
پسر چهارمم سیا کفتار
پسر پنجمم غلوم شغال
پدرشون متی پلنگ
و پسر کوچیکترم حمید دایناسور
تو دلم گفتم به به... باغ وحشم که دارن ![]()
فری مورچه رو کرد بهم و گفت اهل تیزی میزی هستی؟ گفتم: بله دیزی زیاد دوست دارم ولی شام نمی مونم... همشون خندیدن (فکر کنم شام نداشتن خوشحال شدن
)
اسی سوسکه گفت: اهل شیره هستی؟ گفتم: شیره و شیرنی جات و در کل چیزای شیرین زیاد دوست دارم بازم خندیدن همه (فامیلام خوش خندن دیگه)
کامی تمسا گفت: چند نفر رو دراز کردی؟ گفتم: به خدا من زن ندارم
بازم همه خندیدن
سیا کفتار گفت: اصلا خلافت چی هست؟ گفتم: بعضی وقتا میرم جردن... بازم خندیدن
غلام شغال گفت: آب خونکی... چیزی؟ گفتم: نه ممنونم میل ندارم... دوباره خندیدن (تو دلم گفتم حتما خیلی ازم خوششون اومده که هی می خندن)
پدرش متی پلنگه با عصبانیت بلند شدو گفت: پسر... اول آدم شو بعد بیا اینجا... بعدم یه فضا پیما درست افتاد بغل منو ... چند ماه بعد تو بیمارستان بهوش اومدم
پ.ن۱:این بود ماجرای من تو یه سال گذشته![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن۲: رفتیم تا یه سال دیگه![]()